تبليغاتX
احساسات روزانه من

سلام

مي خوام يه راه جديد رو شروع کنم راهي که توش غم خوردن و نشستن معنايي نداره راهي که فقط توش به جلو و بالا نگاه مي کني جايي که صبحش زيباست و شبهاي پر از راز و تماشاست مي خوام حرکت کنم مي خوام که پيروز بشم تو اين بازي سخت تقدير مي خوام که نشون بدم هميشه در جنگ با روزاي سخت اين آدماي سختن که برنده اند چون روزاي سخت بالاخره تموم ميشه بايد شروع کرد .بايد رفت و دل کند از اين ساحل آروم و رفت به درياي طوفاني ..............

مي خوام دل بدم به امواج دريا و طوفانهاش که من عاشق طغيانم وعاشق گرد آبهاي مهيج و پر استرس آب دريا خطر دريا اگرچه سهمگين است وليکن پشت دريا شهريست ....

ديگه نشستن و به قايق شکسته از طوفان برگشته بسه من دوباره بلند شدم و قيد زندون و آرامشش رو زدم دوباره دل به دريا مي زنم اگه شما هم نشستين و به کشتي غرق شده گذشته توي تلاطم دريا نگاه مي کنيد و غصه مي خوريد بلند شين که ديگه وقت وقت غصه خوردن نيست...


به قول سهراب:
 چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد


يا علي
+ نوشته شده در 88/08/08ساعت 15:6 توسط زندونی تاریکی |

The image “http://th01.deviantart.com/fs9/300W/i/2006/034/8/3/about_loneliness_by_saligia.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. 

شعری زیبا از احمد شاملو اسطوره ای تکرار ناپذیر

که زندان مرا باور مباد ...

که زندان مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

باروئی آری،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فرا گرد تنهائی جانم.

آه
آرزو! آرزو!
***
پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم
هفت دربازه فراز اید
بر نیاز و تعلق جان.

فرو بسته باد و
فرو بسته تر،
و با هر در بازه
هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!

آه
آرزو!آرزو


 

+ نوشته شده در 88/07/19ساعت 6:38 توسط زندونی تاریکی |

                   http://amourforever.persiangig.com/image/000001c3.JPG


به تنهايي خود مي گريم
به نداشتن يار مي گريم
به بي همنفسي مي گريم
به ناله هاي خود مي گريم
و به کساني که يار
لباس من شوند مي گريم
و گريه مي کنم
شايد اشک پر کند تنهايي
مرا......
شايد غم ياري کند
و پر کند سينه مرا
و شايد فروزندگي غم
از ياد برد
بي کسي مرا
که همگان نه خواهان منند
که خواهان خنده و لباس
وشادي منند
وليکن شايد هيچ کس نيست
پر کند من مرا........
تنها فروزنده من
تنهايي و سکوت است
که چون سايه اي شوم
تنهايي سياهي و سکوت
بر من هديه مي کند
آري هيچ کس نيست
پر کند من مرا...........
و من همچنان
چشم به ياري اشکم
که شايد او همرزم تنهايي
من شود شايد....

+ نوشته شده در 88/07/01ساعت 3:24 توسط زندونی تاریکی |

http://amourforever.persiangig.com/image/001%5B1%5D.jpg

خوب چند روز پیش تو بحث خالی از صدا قول گذاشتن شعر ((مرغ معنای)) سهراب رو دادم
اینم این شعر زیبا که حال و احوال من رو به زیبایی بیان می کنه و سر تعظیم فرود می آورد به
هنر بالا و قلم زیبای سهراب...:

دير زماني است روي شاخة اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.
نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سراي مي رود از هوش.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست.
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگي دور مانده: موج سرابي.
سايه اش افسرده بر درازي ديوار.
پردة ديوار و سايه: پرده خوابي.

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.
دارد خاموش اش چو با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.
دارد با شهرهاي گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است.


+ نوشته شده در 88/06/06ساعت 3:35 توسط زندونی تاریکی |


خیلی ها از من می پرسند چرا اسمت رو گذاشتی زندونی و زندونت رو دوست داری و به اون عشق می ورزی ،واسه این که آزادی دیوونم کرده ،آخه آدم که آزاده به همه چیز فکر می کنه و دیوونه می شه از افکار زیاد ،به تنهایی ،به بی کسی ،به ناله ها و شیون های.........  خلاصه به همه چیز فکر می کنه ،به کار ،به درد ،به آینده ،به درس ،ولی فدای زندون بشم که هیچ دردی جز درد رهایی، به خدا دردهای زندون در مقابل دردهای آزادی به چشم نمیان به کی بگم زندون خیلی زیبا تر از آزادی. امشب از اون شبهایی که نمی دونم به کدوم دردم برسم و باز وسط سنگینی و خفگی دل گیر افتادم نمی دونم به کجا فرار کنم که ای کاش می شد از دل فرار کرد کاشکی آدمها دل نداشتند ای کاش هیچ وقت نمی دونستند محبت چیه ، عشق چیه ، که بعدش به درد بی محبتی دچار بشند ای کاش ............

نمی دونم دارم چی می نویسم امشب از اون شبهایی که مغز بیمار من داری خودش رو نشون می ده و اظهار وجود میکنه کلمات مال من نیست جملات مال من نیست مال قلب و روح بیمار منه .............
من بهش می گم یه نوع تخلیه احساسی ، نوشتن و نوشتن بدون فکر کردن به این که چی به قلمت می یاد و چی می نویسی یه نوع نوشتن دیووانه وار فقط نوشتن و هیچ چیز فکر نکردن بزار انگشتانت با کلمات بازی کنند و هر آنچه دوست دارند به رشته تحریر درآورند بعدش می بینی چه شاهکارهایی از آب درمیاند ،هرچند مغز و روح خراب ما کاری از پیش نمی بره ولی بدی هر نوشته اینه که آخرش هم آخری داره و تموم میشه و بازم تق تق ،غمه داره در میزنه.....................

+ نوشته شده در 88/06/05ساعت 3:16 توسط زندونی تاریکی |

http://amourforever.persiangig.com/image/Copy%20%282%29%20of%20Di13.jpg

 آدما در بحث خودکشی دو دسته هستند آدمایی که ظریفتی برای غم و فشار نا گهانی ندارند و مغزشون سریع نتیجه گیری می کنه و دست به خودکشی می زنند که ما بهشون می گیم بی اراده ولی در بعضی مواقع ادمهای با اراده و بزرگ دست به خودکشی می زنند آیا از اراده هیتلر قوی تر پیدا می شه پس یه اشکالی دیگه وجود داره ((من با معرفی گروه دوم به اشکال گروه اول اشاره می کنم)) دسته دوم آدمهایی هستند که مغزشون مسائل را حلاجی می کنه و نمی زاره به مغز فشار بیاد و به قول معروف هنگ کنه این دسته سعی در حل مسئله به صورت ساده دارند یا اگر حل نشدنی بود خوب حذف می شه برای مدتی تا مغز به حالت اولیه برگرده بعدش حل می کنند ولی دسته اول این قدر صورت سوال رو بررسی می کنند و وقتی می بینند راهی وجود نداره به یه بن بست فکری می رسند و می بینند راهی جز پایان به این فشار ندارند پس خودکشی می کنند البته بعضی ها هم مثل صادق هدایت طوری دیگه فکر می کنند :
قسمتی از داستان زنده به گور شاهکار صادق هدایت
(( نه کسی تصمیم خود کشی را نمی گیرد ، خود کشی با بعضی ها هست. در خمیره و در نهاد آنهاست.
آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده،خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده ، من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ، دنیا ، مردم همه اش یک بازیچه ، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است. می خ.استم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است میخواستم خودم را ناخوش سخت بکنم، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند : ناخوش شد مرد........... ))
خودکشی صادق هدایت یکی از زیبا ترین مرگ هایی که توی عمرم دیدم بسیار زیباست که چطور یه نفر به سمت مرگ می شتابه....................................
به هر حال زندگی از ارزش زیادی برخورداره عزیزان سعی کنیم وقتی تو فشار ناگهانی مغزی و قلبی قرار گرفتیم اول یه مدت ازش فرار کنیم تا از فشار و استرس موضوع کاسته بشه بعدش به مسئله به پردازیم تا کارهای سریع و هیجانی باعت دردسر خود و اطرافیانمون نشه.........................

یاعلی


+ نوشته شده در 88/06/04ساعت 15:16 توسط زندونی تاریکی |

http://amourforever.persiangig.com/image/rera.jpg

رنگی به رنگ تو

 

پسرک تنها

پسرک غمگین و پر ناله

در میان مردمانی بی رنگ

وخاموش راه می پیماید و

می رود تا کجا...

او می رود به امید کسی

به امید دیدن دوباره

کسی که رنگی دگر داشت

رنگی به رنگ تو

رنگی به رنگ سرخی عشقت

به رنگ آبی نگاهت

به رنگ سبزی وجودت

به رنگ آرامش جوارت

و به رنگ تو...

هرچه می گردد و می گرید

رنگ تو نیست میان این رنگها

که بیشتر به بی رنگند تا رنگ

در میان این گشت و گذارها

در میان آیا و اماها

ناگهان جایی میان راهی

پسرک رنگ تو را می بیند

جایی که آسمان و زمین یکیست شاید

رنگی به رنگ تو است اینجا

به همان ذلالی و زیبایی

ولی نیست تو را آنجا

پسرک می نگرد

رنگ او هست

ولی او .......

پسرک می شکند

یاد یک درد بزرگ

یاد یاری که دگر نیست

و فقط رنگیست نشان ز یار

فقط رنگیست ...

+ نوشته شده در 88/06/01ساعت 3:0 توسط زندونی تاریکی |

سلام به همه دوستان دوستداشتنی خودم

مرسی از لطفتون که من رو فراموش نکردین و یاد ما بودین 

این جا هواش سنگین و وحشت آوره و نفس کشیدن دردآور حسی بهم میگه دیگه صدام مال خودم نیست سخته بیانش یادم باشه رفتم خونه یه شعر از سهراب واستون بزارم تا درک کنید گفته مرا

من زندونی که اسیر یه زندون بزرگتر شدم زندونی که نه اختیاره و بلکه اجباره درآور و وحشت انگیز البته با این حال باز هم شبهای زندون دوستداشتنی و لذت بخشه ولی نپرس از سحرش که طلوع تا غروبش درد و ناراحتیه

ولی همین دردها هم دوستداشتنی

خلاصه این که من 7 روز دیگه از زندون آموزشی رها می شم و از جاله به چاه می افتم پس خداحافط تا سلامی دیگر

+ نوشته شده در 88/05/22ساعت 9:9 توسط زندونی تاریکی |

خوب این مرخصی چند روزه ما هم تموم شد و فردا عازم میعاد گاهیم که تا چه سرمون بیاد

به هر حال ما فردا میریم هر چه بادا باد یه ۲۰ یا ۲۵ روزی گیرم ولی قول میدم بعد برگشتم تند تند آپ کنم و جواب دوستان عزیز رو بدم

ما رو فراموش نکنید به ملاقات این زندونی بیاین و نذارید گوشه زندون بمونه

و هوای زندون ما رو داشته باشید تا کثیف و خراب نشه

فعلا به امید دیدار

+ نوشته شده در 88/05/01ساعت 19:49 توسط زندونی تاریکی |

این شعر رو توی یه بعد از ظهر جمعه توی پادگان گفتم امیدوارم خوشتون بیاد

آسمون خاموش
زمين خفته
و شب و روز
تکرار ،تکرارت
دلي خسته
چشمي خاموش
به اميد کورسويي
براي گريستن ،رهايي
اما
آسمان اينجا
مانند هرجا
آبي و شاد و پر وسوسه
هوا اما...
خسته ، تنها ، پرسکوت و اماها
و من در تفس هوايي
سخت و پر فشار
با دلي به پهناي
اوج پرواز پرستويي
مهاجر
به دنبال مرد شدن...

+ نوشته شده در 88/04/31ساعت 20:1 توسط زندونی تاریکی |

 سلامی داغ به داغی آفتاب کویر
مرسي از لطفتون تو اين چند روزي که نبودم به من سر زدين
الان هم يعني يعني ميان دوره هستيم و شنبه بايد اونجا باشم پس دور روز بيشتر نيستم
ببخشيد که نمي تونم آپ کنم چون که دست رسي به اينترنت ندارم و اين که زندگي اونجا خيلي سخته البته واسه من طبق برنامه کار کردن از همه چيز سخت تر چون من هيچوقت توي زندگيم برنامه اي نداشتم کلا هم طرفداري شلختگي هستم و از بي برنامه بودن خوشم مياد اين که ندوني فردا يا يه ساعت ديگه رو چطور مي خواي بگذروني خيلي لذت بخشه ولي توي آموزشي تو از شنبه تا 5شنبه برنامه کاري داري واسه هر دقيقه بعضي وقتها اين قدر خسته مي شم که سرپا خوابم مي بره ....
هر لحظه سربازي يه عمر مي گذره البته بعضي وقتها هم نمي فهمي يه هفته چه طور گذشت مثلا همين الان من 31 روز از سربازيم گذشت خيلي تند رفت ولي لحظه به لحظش دردآور و سخت خيلي سخت لحظاتي که با اين که دوستشون نداري ولي دوست داشتني با اين که نمي خواهيشون ولي خواهانشون مي شي سربازي يه نقطه عطف نقطه اي که هر پسري مي فهمه چقدر کارش درسته يا به تعبير چقدر مي تونه مقاوم اجتماعي خونسرد و در يه کلام يه کوه باشه که هم محکم باشه و هم با طراوت و سرشار از زندگي اونم تو يه محيط کامل بيمار و مرده واقعا سخته خيلي ها سربازي حکم پايان خط زندگيشون بوده نه اين که بميرند ولي از مرده چيزي کم نداشتن....................
به هر حال فعلا سربازي بدک نيست نه اين که سخت نبوده باشه اتفاقا خيلي سخت بود ولي خوبيش اينه که ديگه سخت ترين قسمت سربازي رو پشت سر گذاشتم که انم يک ماه اول آموزشي.............

+ نوشته شده در 88/04/31ساعت 19:44 توسط زندونی تاریکی |

سلام

من به دلیل جبر اجتمای که روی ما پسرها وجود داره بدلیل اینکه همیشه ما باید جور تمام انسانهای عالم رو در سختی ها و بدی ها و زورها بکشیم

دارم میرم به میعادگاه تباهی ها

می دونم که می دونید که جوانان ما باید حداقا ۱۸ ماه از عمرشون رو حروم کنند و به نام سربازی بدترین تجربیات زندگی رو کسب کنند ما هم هر کاری کردیم آخرش فراری از این موضوع نیست

البته فرق ما با دیگران اینه که در حال تحصیل و دانشگاه این مصیبت رو می گذرونم که خودش بسی جای شکر است

بازم دم خدا جونم گرم که این راه رو جلوی پای ما انداخت تا این ۱۸ ماه عمرون همچینم تلف نشه

به هر حال من دوشنبه یعنی فردا مورخ ۱ تیرماه ۸۸ دارم میرم آموزشی که بکشیم سختی و به اصطلاح مرد بشیم

ولی اگه مردی کشیدن سختیه من سالهاست پیرمردم

+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 20:58 توسط زندونی تاریکی |

این مطلب تنهایی رو که می نوشتم یاد این شعر مهدی سهیلی افتادم که بسیار زیباست گفتم گذاشتنش توی وبلاگ خالی از لطف نیست
امیدوارم خوشتون بیاد

الفبای عشق

دگرنامه تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگیست   
عطر جوانمردی وو آزادگیست
عطر تو در نامه چها می کند
غارت جان و دل ما می کند
از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه بگویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
هر چه بخواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و باز آمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در می زند
جان و دلم بهر تو پر می زند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه ای بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنست
هر چه نوشتی همه بوی تو بود
بر دل من مژده ز سوی تو بود
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من عشق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر می دهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون می شود
تشنگیم برتو فزون می شود
نامه ی تو گرچه خوش و دلکشست
بر دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هر نامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق

+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 5:27 توسط زندونی تاریکی |