سلام به همه دوستان و رفقای گلم
راستش من گرفتارم و وقت زیادی برای تو نت اومدن و سر زدن و جواب محبت های شما عزیزان دادن رو ندارم گیره یه آدم مضخرف اوفتادم که پدرم رو در آورده
یه مدت دلم گرفته و نمی دونم سر به کدوم دیوار بکوبم که ترکیدم و فراری ازش نیست نمی دونم کی می خواد تموم شه این بدبختی که به اصلاح بهش میگن مرد شدن ..................
فعلاکه گیرم ولی دلیل نمیشه سر نزنید بازم بیان حضورتون بهم روحیه میده برای گذروندن این دردسر .........

سلام
تا حالا حتما با آدمهايي برخورد داشتين (يا شايد هم جزو اين دسته آدمها باشيد) كه در عين اين كه در ظاهر خيلي سر زنده و خندون هستند اما در باطن خيلي شكسته و چروكيده هستند
و آدمهايي كه در عين خوشبختي افسردگي دارند .
واقعا چه چيزي باعث اين مسائل ميشه چرا كسي كه خيلي غمگين و زندگيش پر از درد و سختي ولي هميشه تو جمع خودش رو خندون و شاد نشون ميده و هميشه مي خنده انگار آدميه كه هيچ دردي نداره ولي خيلي آدمهاي خوشبخت هستند كه مي نالند از خوشي زياد و افسردگي ميگيرند شايد به دليل ترس از دست دادن اين لذايذ يا مسائل ديگه واقعا چرا اين طوريه ....................
نظر شما چيه...........
پايه نوشته: امروز بيشتر از اين حوصله نوشتن ندارم خوب دلم تركيده چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فردا هم كله سحر امتحان دارم مغزم هم هنگ كرده اونو چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و چيزاهاي ديگر... اونا رو چه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
---------------------------------------------------------------
امتحانم رو بد و خوب بود بیعنی احتمالا پاسم و آسم راستی من دارم برمی گردم به اون خراب شده که باید توش خدمت کنم و برای مهینم جان فشانی کنم
پس یه مدت نیستم ولی خوب چه ربطی داره باید مرتب بهم سربزنید وگرنه راه رو گم می کنم و تو بیراهی میوفتم
پس یاعلی
تا سلامی دوباره
25/01/88

قسمتي از داستان در تابوتي از هيچ روي شانه هاي هيچ كس
نوشته اميد فقيري
يكي فريادي ميكشد كه خواب مارهاي كويري را مي آشوبد.يكي مي نشيند و پنهان از چشم مارمولكها چشم هايش را دفن ميكند.
يكي جوي كوچكي از با قطره هاي اشك درست كرده است تا در زمين ريشه بگيرد.يكي خودش را به گونه اي معكوس در خاك دفن كرده است.
دو پاي گوشت آلود از شنها بيرون است كه دو چشم درشت در كف پاهايش مي درخشد . هر كس بايد خود به دنبال مرگ بگردد.كسي نيست
كه زحمت گل هاي ياس را كم كند.
مردي را مي برند.در تابوتي از هيچ روي شانه هاي هيچ كس.مي لغزد و مي رود،مادر و دختر با صد قلم آرايش و خروارها آرامش به دنبالش
روان هستند. يكي درهاي مدارس و مراكز آموزش عالي را مي بندد و همه چيز را تعطيل مي كند ((شعبه هاي زنجيره اي بيمارستان هاي رواني)).
يك روز همه مي خندند ، يك روز همه ميگريند و روزهايي نيز هستند كه وجود خارجي ندارند . در تقويم نوشته نشده اند.
مادر مي گريد.بقاعده و زيباست. مي گويد نان را به بازو نمي توان درآورد. بايد باور كرد. چون فقط دوچشم دارد كه مي تواند به آن ببالد ،
بقيه ي بدن پلاسيده است.و زني مي آيد مي گويد دختر را از سر راه برداشته ام.دختر هيچ نمي داند. حتي از اين كه مادر راست گفته است
يا دروغ! هيچ نمي فهمد.به اين زودي در رفتار آب و سنگ و گياه مانده است . چه توفيري دارد كه سرراهي باشد يا نباشد .
آيا درخت ها به اين مسائل مي انديشند؟
اشک من و ناله بارون
امشب من و تو
هر دو همدردیم
صدای فریادهای تو
و ناله های من
من به دیدار تو می شتابم
تا با هم درد خود را
فریاد کنیم
گریه تو مرا سبک می کند و
مست...
باران تو شاید
گریه فراغی باشد
اما
گریه من داغ انتظاریست
و من در گریه تو
درد خود را فریاد زنم
و از یاد برم گریه هایم را
سبک شوم زیر اشک تو
و عاشق تر...
چرا که باران تو
شاید سکوت و انزوای
شعله ای باشد ولی
آتش دل را همچون شعله ای افزون
که بر چوب های خشک رسیده است
می فروزانی
آری تو عشق را سوزان تر
کنی و عاشق را مجنون تر
و سرمست تر
و مرا شاد تر
که به دیدار من آمدی
و غباری شستی و
عاشق پیشه ام کردی
و زندگیم را رنگی دوباره زدی...
سلام
مي خوام يه راه جديد رو شروع کنم راهي که توش غم خوردن و نشستن معنايي نداره راهي که فقط توش به جلو و بالا نگاه مي کني جايي که صبحش زيباست و شبهاي پر از راز و تماشاست مي خوام حرکت کنم مي خوام که پيروز بشم تو اين بازي سخت تقدير مي خوام که نشون بدم هميشه در جنگ با روزاي سخت اين آدماي سختن که برنده اند چون روزاي سخت بالاخره تموم ميشه بايد شروع کرد .بايد رفت و دل کند از اين ساحل آروم و رفت به درياي طوفاني ..............مي خوام دل بدم به امواج دريا و طوفانهاش که من عاشق طغيانم وعاشق گرد آبهاي مهيج و پر استرس آب دريا خطر دريا اگرچه سهمگين است وليکن پشت دريا شهريست ....
ديگه نشستن و به قايق شکسته از طوفان برگشته بسه من دوباره بلند شدم و قيد زندون و آرامشش رو زدم دوباره دل به دريا مي زنم اگه شما هم نشستين و به کشتي غرق شده گذشته توي تلاطم دريا نگاه مي کنيد و غصه مي خوريد بلند شين که ديگه وقت وقت غصه خوردن نيست...
که زندان مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.
باروئی آری،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فرا گرد تنهائی جانم.
آه
آرزو! آرزو!
***
پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم
هفت دربازه فراز اید
بر نیاز و تعلق جان.
فرو بسته باد و
فرو بسته تر،
و با هر در بازه
هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!
آه
آرزو!آرزو
به تنهايي خود مي گريم
به نداشتن يار مي گريم
به بي همنفسي مي گريم
به ناله هاي خود مي گريم
و به کساني که يار
لباس من شوند مي گريم
و گريه مي کنم
شايد اشک پر کند تنهايي
مرا......
شايد غم ياري کند
و پر کند سينه مرا
و شايد فروزندگي غم
از ياد برد
بي کسي مرا
که همگان نه خواهان منند
که خواهان خنده و لباس
وشادي منند
وليکن شايد هيچ کس نيست
پر کند من مرا........
تنها فروزنده من
تنهايي و سکوت است
که چون سايه اي شوم
تنهايي سياهي و سکوت
بر من هديه مي کند
آري هيچ کس نيست
پر کند من مرا...........
و من همچنان
چشم به ياري اشکم
که شايد او همرزم تنهايي
من شود شايد....

خوب چند روز پیش تو بحث خالی از صدا قول گذاشتن شعر ((مرغ معنای)) سهراب رو دادم
اینم این شعر زیبا که حال و احوال من رو به زیبایی بیان می کنه و سر تعظیم فرود می آورد به
هنر بالا و قلم زیبای سهراب...:

آدما در بحث خودکشی دو دسته هستند آدمایی که ظریفتی برای غم و فشار نا گهانی ندارند و مغزشون سریع نتیجه گیری می کنه و دست به خودکشی می زنند که ما بهشون می گیم بی اراده ولی در بعضی مواقع ادمهای با اراده و بزرگ دست به خودکشی می زنند آیا از اراده هیتلر قوی تر پیدا می شه پس یه اشکالی دیگه وجود داره ((من با معرفی گروه دوم به اشکال گروه اول اشاره می کنم)) دسته دوم آدمهایی هستند که مغزشون مسائل را حلاجی می کنه و نمی زاره به مغز فشار بیاد و به قول معروف هنگ کنه این دسته سعی در حل مسئله به صورت ساده دارند یا اگر حل نشدنی بود خوب حذف می شه برای مدتی تا مغز به حالت اولیه برگرده بعدش حل می کنند ولی دسته اول این قدر صورت سوال رو بررسی می کنند و وقتی می بینند راهی وجود نداره به یه بن بست فکری می رسند و می بینند راهی جز پایان به این فشار ندارند پس خودکشی می کنند البته بعضی ها هم مثل صادق هدایت طوری دیگه فکر می کنند :
قسمتی از داستان زنده به گور شاهکار صادق هدایت
(( نه کسی تصمیم خود کشی را نمی گیرد ، خود کشی با بعضی ها هست. در خمیره و در نهاد آنهاست.
آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده،خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده ، من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ، دنیا ، مردم همه اش یک بازیچه ، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است. می خ.استم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است میخواستم خودم را ناخوش سخت بکنم، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند : ناخوش شد مرد........... ))
خودکشی صادق هدایت یکی از زیبا ترین مرگ هایی که توی عمرم دیدم بسیار زیباست که چطور یه نفر به سمت مرگ می شتابه....................................
به هر حال زندگی از ارزش زیادی برخورداره عزیزان سعی کنیم وقتی تو فشار ناگهانی مغزی و قلبی قرار گرفتیم اول یه مدت ازش فرار کنیم تا از فشار و استرس موضوع کاسته بشه بعدش به مسئله به پردازیم تا کارهای سریع و هیجانی باعت دردسر خود و اطرافیانمون نشه.........................
یاعلی

رنگی به رنگ تو
پسرک تنها
پسرک غمگین و پر ناله
در میان مردمانی بی رنگ
وخاموش راه می پیماید و
می رود تا کجا...
او می رود به امید کسی
به امید دیدن دوباره
کسی که رنگی دگر داشت
رنگی به رنگ تو
رنگی به رنگ سرخی عشقت
به رنگ آبی نگاهت
به رنگ سبزی وجودت
به رنگ آرامش جوارت
و به رنگ تو...
هرچه می گردد و می گرید
رنگ تو نیست میان این رنگها
که بیشتر به بی رنگند تا رنگ
در میان این گشت و گذارها
در میان آیا و اماها
ناگهان جایی میان راهی
پسرک رنگ تو را می بیند
جایی که آسمان و زمین یکیست شاید
رنگی به رنگ تو است اینجا
به همان ذلالی و زیبایی
ولی نیست تو را آنجا
پسرک می نگرد
رنگ او هست
ولی او .......
پسرک می شکند
یاد یک درد بزرگ
یاد یاری که دگر نیست
و فقط رنگیست نشان ز یار
فقط رنگیست ...
مرسی از لطفتون که من رو فراموش نکردین و یاد ما بودین
این جا هواش سنگین و وحشت آوره و نفس کشیدن دردآور حسی بهم میگه دیگه صدام مال خودم نیست سخته بیانش یادم باشه رفتم خونه یه شعر از سهراب واستون بزارم تا درک کنید گفته مرا
من زندونی که اسیر یه زندون بزرگتر شدم زندونی که نه اختیاره و بلکه اجباره درآور و وحشت انگیز البته با این حال باز هم شبهای زندون دوستداشتنی و لذت بخشه ولی نپرس از سحرش که طلوع تا غروبش درد و ناراحتیه
ولی همین دردها هم دوستداشتنی
خلاصه این که من 7 روز دیگه از زندون آموزشی رها می شم و از جاله به چاه می افتم پس خداحافط تا سلامی دیگر
خوب این مرخصی چند روزه ما هم تموم شد و فردا عازم میعاد گاهیم که تا چه سرمون بیاد
به هر حال ما فردا میریم هر چه بادا باد یه ۲۰ یا ۲۵ روزی گیرم ولی قول میدم بعد برگشتم تند تند آپ کنم و جواب دوستان عزیز رو بدم
ما رو فراموش نکنید به ملاقات این زندونی بیاین و نذارید گوشه زندون بمونه
و هوای زندون ما رو داشته باشید تا کثیف و خراب نشه
فعلا به امید دیدار